
دلم میخواست از فردا برم پیششxa0 اما نمیشه . جمعه همهء خواهرا و برادراش و مادرش رو دعوت کرده نهار به خاطر خرید خونه ء جدیدش . تا اواسط مهر هم نمیتونیم همو ببینیم . تقریبن دو ماهه که همدیگرو ندیدیم. وابسته نیستم به هیچ وجه اما دلم میخواست اینجا بود . ی غروبی با هم میرفتیم ی گوشه ای ی فنجون چای با کیکهای شکلاتی که درست میکنم دو کلمه حرف عالی میشد . اما حیف که نمیشه و چاره ای هم نیست . گاهی چشمامو...
ادامه مطلب