فاصله داره . وقتی بر میگشتم سوار یکی از ماشینهای توراهی شدم . عمومن این ساعت که برمیگردم
کشاورزهای از سر زمینها بر میگردن . آقایی که پشت رل بود مثل کشاورزا بود . ازم پرسید دختر فلانی
هستی؟ گفتم نه مال اینجا نیستم . بعد بهم گفت من مدیر مالی تربیت بدنی بودم باز نشست شدم
حالا دخترم رو گذاشتم جای خودم . باور کنید به زور میتونستی حرفاشو بفهمی که داره چی میگه . درسته
که سواد به قیافه و پوشش و پرستیژ نیست اما اینکه بیان درستی داشته باشی خیلی مهمه . البته
تو منطقهء ما همینه این 38سال که از انقلاب میگذره بیشتر ادمای مسئول از کوه و کمر با سواد و بیسوا
شدن رئیس که به این روز افتادیم . بعدخودشون که کلن موروثی شده دخترا و پسراشون رو اوردن
جای خودشون . البته دیگه بی تفاوتم . من که اگر بانک ...نفر سوم اگه جام یکی دیگه رو نمیگذاشتن
23سال سابقه داشتم و اگر تو وزارت....... هم همینطور الان 20سالی میشد . فکر کنید کارمند وزارت
خونه تو تهران . اینهمه بخونی جزو نفرات عالی باشی بعد به سادگی چون پارتی نداری ردت کنن .
بگذریم . خدا ازشون نگذره .
یک شنبه شب با هم صحبت کردیم . من داشتم میخوابیدم که زنگ زد . تازه رسیده بود خستهء خسته
چای و ویفر شکلاتی میخورد . از اون به بعد تازه میخواست کوکوی سبزی درست کنه . کاش کنارش بودم
وقتی میرسید همه چیز آماده بود . میگفت تا صبح باید بیدار بمونم و کلی مطلب بنویسم و برای دوشنبه
برای همین من زود قطع کردم که به کارش برسه . دوشنبه حدود 12/30شب زنگ زد که من در خواب
خوش بودم . صبح سه شنبه بهش زنگ زدم و کلی حرف زدیم . امروز هم یک پیام عاشقانه بهم دادیم
دلم برای این پیامها لک زده . میدونید ما ادما انگار این روزها بیماری استسقاء گرفتیم( همان بیماری دیابت)
که زمان سعدی و حافظ بهمش میگفتن . مثل بیماری که هر چی اب میخوره باز تشنشه . ما هم هر چی
عشق هست باز هم کمه مونه البته شاید زیاده خواه شدیم .
ماه مهر...ما را در سایت ماه مهر دنبال میکنید
برچسب: استسقاء, نویسنده: بازدید: 44