سرما خورده افتضاح . نمیتونست حرف بزنه بعد اینکه 5شنبه جاده بارندگیه تهران هم بارون میباره .
منم گفتم که اشکالی نداره عزیزم اصلن مهم نیست مهم خودتی و سلامتیت . مثل یک عاشق مهربون
بهش گفتم که نیاد . سه ماهه که دوریم و همدیگر و ندیدیم ما از هم بیشتر از 4 ساعت فاصله نداریم
نه اینکه لوس بازی دربیارمو بگم که باید بیای و همو ببینیم اون هم تو این سن و سال اما خب دوستی
دیدار رو میطلبه من هم که خواستم برم نشد . موضوع خرید خونش و جابجایی و مهمونیش و باز شدن
مدرسه همه و همه باعث شد که نتونم برم . اینجا هوا سرد شده امروز تو سالن شرکت بخاری روشن
کردیم . اطاق حسابداری هنوز بخاری نصب نشده . اما واجب شد که روشن بشه . من تقریبن یخ بستم
با اینکه بلوز آستین بلند تنم هست با مانتو اما دستام یخه . دیشب اطاقمو گردگیری کردم و دست راستم
به شدت درد میگیره نصفه شب از درد دست از خواب بیدار شدم . این هم از روزگار ما .
ما را در سایت ماه مهر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 39