5/5رسیده بودم خونه تازه چای ریختم که گوشیم زنگ خورد. یک ساعتی حرف زدیم
ازخودمون دوری عشق تنهایی
اونجا برف میبارید و اینجا بارون شدید.هردو تنها بودیم پسرش رفته بود پیش مادرش من هم
تنها بودم .دردو دلهای عاشقانه حرفهای تو رختخوابی که البته هیچ وقت واردجزئیاتش نمیشیم 
اینکه ی قراری بگذازیم و باز کنارهم باشیم یا اون بیاد یا اینکه من برم
البته جاده ها همش برفی و بارونیه و خیلی سخته که همدیگرو ببینیم
اخر هفته ها فقط وقت داریم اون هم فقط یک روز . وسط هفته هم من سرم شلوغه هم اون و نمیشه
نمیتونیم و نمیخواهیم که به هم برسیم منظورم ازدواجه . هم برای اون امکانش نیست هم من
شغل من و کار اون وپسرش که از همه چیز مهمتره . اون واقعن موقعیتش رونداره و من درک میکنم
وهمینطور هم خوبه.بعد یک روز شلوغ کاری گفتگو خستگی رو از تنمون در میاره
البته من شبها تا 11 بشه میخوابم یک وقتهایی اس میده که رسیده خونه و من خوابم
من صبح زود میرم سر کارر اما اون دیر تر میره شبها هم که عمومن به خاطر خبرها بیداره
دلبستگی و وابستگی تو سن ما جایی نداره . اما به عنوان یک زن همیشه دلواپسم
ما را در سایت ماه مهر دنبال میکنید
برچسب: پاییزی, نویسنده: بازدید: 57