شب پاییزی

خرید بک لینک
دیشب حدود 6زنگ زد

5/5رسیده بودم خونه تازه چای ریختم که گوشیم زنگ خورد. یک ساعتی حرف زدیم

ازخودمون دوری عشق تنهایی

اونجا برف میبارید و اینجا بارون شدید.هردو تنها بودیم پسرش رفته بود پیش مادرش من هم

تنها بودم .دردو دلهای عاشقانه حرفهای تو رختخوابی که البته هیچ وقت واردجزئیاتش نمیشیم

اینکه ی قراری بگذازیم و باز کنارهم باشیم یا اون بیاد یا اینکه من برم

البته جاده ها همش برفی و بارونیه و خیلی سخته که همدیگرو ببینیم

اخر هفته ها فقط وقت داریم اون هم فقط یک روز . وسط هفته هم من سرم شلوغه هم اون و نمیشه

نمیتونیم و نمیخواهیم که به هم برسیم منظورم ازدواجه . هم برای اون امکانش نیست هم من

شغل من و کار اون وپسرش که از همه چیز مهمتره . اون واقعن موقعیتش رونداره و من درک میکنم

وهمینطور هم خوبه.بعد یک روز شلوغ کاری گفتگو خستگی رو از تنمون در میاره

البته من شبها تا 11 بشه میخوابم یک وقتهایی اس میده که رسیده خونه و من خوابم

من صبح زود میرم سر کارر اما اون دیر تر میره شبها هم که عمومن به خاطر خبرها بیداره

دلبستگی و وابستگی تو سن ما جایی نداره . اما به عنوان یک زن همیشه دلواپسم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 18:43  توسط نوا |
ماه مهر...

ما را در سایت ماه مهر دنبال می‌کنید

برچسب: پاییزی, نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 12:26

صفحه بندی